
پسر روی زمین نشسته بود و پاهاش رو توی بغلش جمع کرده بود و به منظره رو به روش نگاه میکرد.
کمی سرش رو چرخوند و به محافظش نگاه کرد که کنار دستش نشسته و حواسش پرت آب زلال و روان رو به روشه. لبخند محوی زد و دوباره به رو به روش خیره شد.
محافظ سرش رو بالا برد و به آسمونی که رو به تاریکی بود، خیره شد.
-سرورم، قصد برگشتن ندارید؟
-فعلا نه...
هیونجین سکوت کرد و اجازه داد شاهزاده تا هرچقد که میخواد اونجا بمونه و از این لحظه لذت ببره.
شاهزاده جوان، بعد از کمی سکوت، لب های قرمز و گوشتیش رو از هم فاصله داد. عین عادت همیشگیش شروع به درو دل کردن با محافظش شد:
یونگبوک: میدونی هیونجینا...همیشه دلم میخواست که مثل بقیه مردم باشم، عادی باشم نه اینکه پادشاه بعدی این امپراطوری باشم.
هیونجین سرش رو برگردوند و به نیم رخ یونگبوک خیره شد. شاهزاده ادامه داد:
یونگبوک: ای کاش میتونستم فرار کنم و از این لباسای مسخره و ولیعهد بودن خلاص شم...
هیونجین: بهتره برگردیم، هوا تاریک شده.
محافظ درحالی که داشت بلند میشد گفت و منتظر یونگبوک شد تا دستش رو بگیره. پسر کوچیک تر با شنیدن این حرف، لبخند محوی به کمک هیونجین از روی زمین بلند شد. محافظش همیشه اینطوری بود. حتی موقع برگشتن هم هیونجین هیچ حرفی نزد. بیشتر اوقات وقتی پیش شاهزاده یونگبوک بود سکوت میکرد و چیزی نمیگفت. دوست داشت تا شاهزاده اوقات خوبی رو بگذرونه و از آرامشی که توی خلوتش داره نهایت استفاده رو کنه و کمی از جو قصر دور بمونه. امروز هم مانند روز های دیگه، به رودخانه مورد علاقه یونگبوک رفته بودن تا اون پسر ذهنش رو از هر فکر مزاحمی خالی کنه و آزاد باشه. و هیونجین، به عنوان محفظ شخصی و دوست اون، همیشه باهاش بود و کنارش قدم میگذاشت.
وقتی به قصر رسیدن، هیونجین یونگبوک رو سمت اقامتگاهش برد و باهاش وارد اون اتاقک کوچیک شد. بعد از اینکه مطمئن شد هیچ مشکلی نیست، قصد رفتن کرد که شاهزاده اسمش رو به زبون آورد:
یونگبوک: هیونجینا؟
هیونجین: بله شاهزاده؟
یونگبوک:...اگر یه روز خواستم فرار کنم، باهام میای؟
پسر بزرگ تر به چشمای تیله ای شاهزاده ش و کک و مک های بامزه و جذاب روی صورتش که مثل ستاره توی آسمون روشن میبودن، نگاه کرد. چی میتونست بگه؟
هیونجین: سرورم...من...
سرش رو پایین انداخت.
یونگبوک:حتی اگر خودت نخوای،به زور با خودم میبرمت!
هیونجین: این آدم ربایی حساب نمیشه؟
شاهزاده جوان خنده ای کرد و دندون های سفید و مرتبش رو به نمایش گذاشت.
یونگبوک: تو محافظ منی و باید از دستورات شاهزاده ت اطاعت کنی؛ یادت رفته؟
اون حرف لبخند به لب هیونجین آورد. پسر سرش رو بلند کرد و به یونگبوک خیره شد.
هیونجین: چشم سرورم باهاتون میام،...اون بیرون حتما جایی برای ما هست:)
+ چه مرضی دارم من که همیشه اسپویل و اینا میزارم؟
++ ایده ش میدونید از کجا اومد؟ ام وی The real ایتیز:> از قسمتای هونگهواش:>
+++ من دیوونه این فوتوشوتای آرنام:")
++++ من میخوام خودم رو درون Beauty & the beast د رز غرق کنم:")
(54 دقیقه نوشتن این یه ذره طول کشید:>)
×مشکل در آپدیت پست×