مینهو: چشم هام رو میبندم، به صداها گوش میدم، به هوهوی باد و هیاهوی مردم، میومیوی گربه ها و صدای گریه ها، بعد تصور میکنم...به اینکه هر کدوم از این صداها برای کین ؟ از کجا میان؟ کی شروع شدن و کی قطع میشن؟ بعد چشم هام رو باز میکنم، همه چیز رو نگاه میکنم، از ته سیگارهای روی زمین تا اون مردی که ساده ترین پیر اهن رو پوشیده، از بزرگترین درخت پارک تا اون زنی که رنگی رنگی ترین لباس ورزشی موجود توی فروشگاه رو به تن داره،...به همه چیز نگاه میکنم! همه اون چیزهایی که از سر زیادی توی چشم بودن یا عادی شدن، زیادی کمرنگ یا پررنگ بودن، معمولا کسی بهشون دقت نمیکنه. من بهشون نگاه میکنم و باز تصور میکنم...این آدمها، این برگها، این ته سیگارها، از کجا میان؟ چه قصهای رو پشت سرشون میکشن؟ کجا میرن؟ ...حدسشون میزنم و داستانشون رو برای خودم تعریف میکنم. بعد به خودم میام و میبینم حالا کلی آدم و شی توی ذهنم هستن که من داستانشون رو میدونم-هر چند غلط- اما آدمهایی رو به مغزم و تصوراتم راه دادم که اگر فقط قرار بود مثل بقیه از کنارشون رد شم، هیچ جایی توی ذهنم نداشتن...میدونی! من اونها رو نقش اصلی داستان خودشون میکنم جای اینکه مثل همیشه، اونهارو سیاهی لشکر داستان زندگی خودم کنم.
Oneshot: Ji-Sung: Love-Stars
+ این یکی از حق ترین دیالوگ هایی بود که خوندمش:>
++ گودنایت:)