Thursday 7 October 21
-چرا اینجوری میکنی؟
+چجوری؟
-فکر نکن چون منو وسط خیابون با لباسای پاره پوره پیدا کردی یعنی حق داری هر طور دلت میخواد باهام رفتار کنی، فهمیدی؟
پسر پوزخندی زد. چاقویی از توی جیبش بیرون آورد و روی شاهرگ پسر کوچیک تر قرار داد و توی گوشش زمزمه کرد:
+ببین کوچولو، توام فکر نکن چون بهت کمک کردمو جا و مکان دادم میتونی هرچی دلت بخواد بهم بگی! دست از پا خطا کنی عاقبتت میشه مثل همونایی که دیروز جلوی چشمت با تفنگ کشتم فهمیدی؟
نگاه ترسناک و جدیش رو به پسری که داشت میلرزید داد. پوزخندش پررنگ تر شد و چاقو رو روی میز رها کرد. سمت در رفت و قبل از اینکه خارج شه مطمئن شد حرفش رو به پسر میزنه: سعی کن با اینجور چیزای مافیایی کنار بیای بیب.
و بعد در رو بست.